اما مسئله ی دیگری که در این بین مطرح است تقابل دو اختیار است که ای کاش هرگز وجود نداشت...
شاید کسی به تصور خود اندیشه کند که من چیزی را اختیار کردم اما باید بداند شاید آن چیز را از حیطه ی اختیار دیگری ستانده است ...
مثلا کسی با اختیار خود دیگری را از زندگی خود می راند در حالی که آن شخص اختیار کرد و تصمیم گرفت که با اون باشد ...
اگر دقیق تر به مسئله اختیار توجه کنیم خواهیم دید که نیرویی بسیار قدرتمند تر در حال مدیریت اختیار ماست...
ما انسان ها که خود را موجوداتی مختار میدانیم اما احاطه شده توسط نیروی مختار دیگری هستیم که هرگز اختیاراتمان نمی تواند از محدوده خواست و اختیارات او برون برود...
پس
اختیار چیزی کاملا پوچ و بی معناست ...
+کمی بیشتر در ذات خودمان بیاندیشیم. شاید حرف هایی که به خوردمان دادند کمی تا قسمتی پوچ و بی معنا باشد
- به این حرف های پوچ و بی معنا در اصطلاح عامیانه دل خوش کنک می گویند