احساس دیگری که در نیمه راه نفسش گرفت و مرد - تاریخ: 1405/5/24 ساعت: 12:38
انگار این وبلاگ شده قبرستون روایط عاطفی من ... هر چند که این تنها رابطه عاطفی نصفه و نیمه من در اوج جوونیم بود. رابطه عاطفی ای که بازم من طرف مقابل رو بیشتر دوست داشتم و اون به گه گاه گفتن جمله دوست دارم بسنده میکرد. در روز جاری اولین روزیه که دارم سعی میکنم به خودم بقبولونم که دیگه باید دل بکنم از ...
نای نفس - تاریخ: 1405/5/24 ساعت: 12:38
ای عشقمن از تو هیچ سود ندیدم در زندگی ام حتی آن عشق هایی که دردشان هم شیرین است. که تو چون تیغ روحم را خراش دادی بریدی عمیق بریدیروحم از حال رفته دیگر خون احساسی در رگش جاری نیست. چشمهای روحم دنیا را تار میبیند روحم ضعف کرده از درد جای سنگ هایی که روزگار به سمتش پرتاب کرد. جای کبودی ها را میبینی؟روح...
نای نفس ... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:02
ای عشقمن از تو هیچ سود ندیدم در زندگی ام حتی آن عشق هایی که دردشان هم شیرین است. که تو چون تیغ روحم را خراش دادی بریدی عمیق بریدیروحم از حال رفته دیگر خون احساسی در رگش جاری نیست. چشمهای روحم دنیا را
قایم نشو ... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:02
چه کنم ؟؟؟تو میدانی؟تو چطور؟ تو که خودت را پشت آن پیراهن سفید قایم کرده ای؟نظر تو برایم از همه کسانی که این جلو ایستاده اند مهم تر استبا منی یا که بی من؟_ دلم میخواد فقط یک لحظه پرده از جلو آینده بره کنار و ببینمش
احساس دیگری که در نیمه راه نفسش گرفت و مرد ... - تاریخ: 1397/10/21 ساعت: 16:29
انگار این وبلاگ شده قبرستون روایط عاطفی من ...هر چند که این تنها رابطه عاطفی نصفه و نیمه من در اوج جوونیم بود. رابطه عاطفی ای که بازم من طرف مقابل رو بیشتر دوست داشتم و اون به گه گاه گفتن جمله دوست دا
یهو یاد اینجا افتادم - تاریخ: 1397/2/27 ساعت: 15:13
به کلی فراموش کرده بودم اینجا رو ...چه گذشته و خاطراتی که تو ذهنم یهو مرور شد ...نوشته های قبلیم نگاه کردم دیدم از مهر سال 95 تا الان دارم تقریبا هر شب کابوس می بینم. تقریبا یک سال و نیمه که شبا خواب راحتی ندارم ...از غم از دست دادن دندونم تا قرصای اعصابی که میخورم...کمتر از یک ماهه دیگه میشه 26 سال...
یک برگ ... - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 23:16
یه طوفان یه گردباد میاد و همه ی برگای یه درخت با خودش می بره...اما یه برگ روی اون درخت باقی میمونه...خدا خواست که اون برگ بمونه...اما دل اون برگ پیش دوستای برگی دیگشه که رفتن...سال ها میگذره و برگ همه روزای سخت رو گاهی با لبخندای دروغی گاهی با همهی غم ته دلش میگذرونه...یه روز از همین روزا دل ممی بند...
اثبات پوچی اختیار ... - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 23:16
باور به بی اختیاری چیزی ست که این روزها جزو عقاید قلبی و ذهنی ام شده ...اختیار چیزی ست پوچ زمانی که محاط در اختیار دیگری باشد...آن دیگری که قدرت اعتراض را ختی از تو می گیرد...هراس از بیان یک اعتراض یعنی همان خفه خون گرفتن ...همه ی دنیا بر یک مدار می چرخد ...صبح ها بلند میشوی تا ببینی که امروزت چطور ...
نیازمندم ... - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 23:16
نیارمندم ...نیازمند چیزهایی که از دست رفته اندیا که بهتر بگویماز دستم برده شدندفقط نشستم و گریستم و رفتن را تماشا کردمحتی چیزهایی هستند که نمی توانم امیدوار و دلخوش به بودن همیشه شان داشته باشم. چرا که شاید از من گرفته شوند ...و اما چه دلیل های قانع کننده ی خوبی ...کاش اویی که این همه قدرت داشت نا م...
خواب می بینم ... - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 23:16
یکی دو سه ماهی می شود که زیاد خواب می بینم امااین یک ماه اخیر هر شب خواب می بینم... حتی بعضی شب ها دو خواب متفاوت یا مسائل روز را با هم ترکیب کرده و یک سینمایی در ژانر وحشت می بینم یا که چیزهایی که اصلا در طول روز حتی به ذهنم خطور نکرده اند...مثلا خواب می بینم به جای یک لوکومتیوران میخوام یک قطار را...
توهمات ... - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 23:16
راستش یه فکرا و یه تصوراتی تو کلم نشسته ...شاید بخوام بیام و از پشت سر صدات کنم ...تو برگردی و مات و مبهوت بهم نگاه کنی ...منم بغض کنم و بگم خیلی زشتم که اینطوری داری نگام میکنی ...بگی آخه تو اینجا چیکار میکنی ...منم بگم اسمم یادت که نرفته به من میگن؟تو ام با لبخند بگی نجمه ..._ دیشب سه تا خواب با 3...
دهه دوم زندگی من ... - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 23:16
با ماشین حساب حساب کردم که دقیق بدست آورده باشم. نه کم نه زیاد ۹۶ منهی ۷۱ جوابش شد ۲۵الانم که یک ساعت از ۲۰ تیر گذشتهبا این حساب میشه ۲۵ سال و یک ماه و ۸ روز راستی تا بحال دقت کردین یک ماه از عمر تو فصل بهار و تابستون با زمستون و پاییز فرق داره فرقش همون یه روز آخر ماهه که تو نیمه دوم سال نیست میگم ...
تا مرگ فاصله ای کوتاه مانده ... - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 23:16
من این روزا و شبا باید جایه دیگه ای می بودم. نه اینکه تو این حال ذره ذره بمیرم.فکر خودکشی از سرم بیرون نمیره. بلکه بجاش پشیمونی از انجام ندادنش رنجم میده.میترسم بعدا پشیمون شم از اینکه چرا الان خودکشی نکردم. شاید بعدها چیزی رو که الان دارم نداشته باشم. کارش فقط اندازه بیرون رفتن و خریدن یه قرص برنجه...
قدیما ... جدیدا ... - تاریخ: 1395/8/11 ساعت: 11:00
دنیا همیشه اینقد عجیب غریب بوده یا دوره و زمونه ماست که اینقدر فوق العادست... یعنی قدیمام میشد که کسی باشه که تو هفت آسمون یه ستاره نیمه مرده ام نداشته باشه ... یعنی قدیمیام میشد که کسی تا این حد کم بیاره ... یعنی قدیمام میشد کسی هر شب آرزو کنه دیگه طلوع خورشید نبینه ... یعنی قدیمام میشد کسی دلش نبو...
باید که تو را رها بگذارم .... - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 0:32
تو باید که بروی و دچار حادثه عشق شوی ....باید که چشمانت ار حادثه عشق تر شود ......من اینجا به شادی تو شاد می مانم....هر چند کهتو دیگر یادم نیستی و نخواهی بود....و این چه بی اندازه سخت است....به سختی جان کندن....همین که هیچکس دیگر سراغم را نمیگیرد مرا بس است....+این روزها به چه می اندیشی+در چشمانت وس...
واقعا نمی فهمم چرا؟؟؟ - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 0:32
واقعا نمی فهمم چراخدایا چرا؟چرا هی دست میذاری رو نقطه ضعفم.....چرا من هی یه چیزی ازت میخوام تو دقیقا به روز نرسیده عکسش برآورده میکنی.....اصلا نمی فهممبعضی وقتا واقعا حس میکنم از رنج کشیدنم خوشحال می شی.....لااقل اگه نمیخوای آرزوم برآورده کنی نکن....ولی بجاش صبر بر تنهایی بهم بده ....نه که هی دست بذ...
احساس های گنگ ... - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 0:32
گاهی دچار یک احساس میشویم.....احساسی که جنسش رهایی از تنهایی ست.... احساسی که مو به تنت راست می کند ... دیوانه ات میکند .... گذشته ات را با تو درگیر می کند .... و تو را به چالشی می کشد که راه رهایی از آن را نمی دانی.....خودت هم نمی دانی چرا به یکباره همه ی گذشته را از یاد می بری....و ناخوداگاه (و شا...
تو این روزها نیستی ... - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 0:31
این روزها دیگر به تو نمی اندیشم ... چرایش را خودم هم نمیدانم ...
حال و هوای گیج این روزام ... - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 0:31
روز هایی که در گیجی و سردرگمی میگذرد بدترین روزهای زندگی یک آدم است.....آنقدر بد که نمیشود توصیفش کرد...نمیدانی چه کاره ای یا که میخواهی چکاره شوی....گاهی باخودت یک تصمیم میگیری باز حرف کسی رویت تاثیر میگذارد و در نهایت حرفت عوض می شود...اما راتش این که شاید مشکل اصلی از خودت باشد....چون اگر ثابت قد...
در گذر زمان ... - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 0:31
زمام میگذره ... این گذشتن آدمها ،تفکرات و زندگیشونو تغییر میده .... اتفاقاتی که در طول گذر زمان میفته تاثیر درست و نادرست خودشو روی افکار آدما میگذاره .... و اما این تغییرات خیلی مهمه ... اون قدر که میتونه ارزش آدم رو بالا ببره و یا حتی به پست ترین سطح ببره مهم اینه که آدم از دل حوادث بتونه سالم و س...

برچسب‌های مرتبط

باید که تورا حضرت منان بنویسد | باید که تو هم باشی | باید که سلامت تو باشد | باید که سر بتراشم برای تو | تورو باید که پرستید | تو این روزهای سیاه و مریض | تو این روزها زندگی ساده نیست | تو اين روزهاي سياه و مريض | تو این روزها | تو این روزهای بد لعنتی