خرید بک لینک
به کلی فراموش کرده بودم اینجا رو ...
چه گذشته و خاطراتی که تو ذهنم یهو مرور شد ...
نوشته های قبلیم نگاه کردم دیدم از مهر سال 95 تا الان دارم تقریبا هر شب کابوس می بینم.
تقریبا یک سال و نیمه که شبا خواب راحتی ندارم ...
از غم از دست دادن دندونم تا قرصای اعصابی که میخورم...
کمتر از یک ماهه دیگه میشه 26 سالم . باورم نمیشه انقد زود رسیدم به این سن ...
فک میکردم دهه دوم زندگیم باید شیرین باشه ولی انقد تلخه که هر چقدم شکر بپاشم روی روزاش بی فایدست ...
میری پیش دکتر ، کتاب میخونی میفهمی که باید خودت گول بزنی به هر زحمتی که شده بگی آره دنیا جایه خوبیه زندگی خوبه روزا دارن خوب میگذرن.

باید آدم گول زدن باشی. باید گول زدن خوب بلد بشی.

دنیا و شیطنتاش هر چقدر هم که سرت بلا بیاره بازم باید عضله صورتت سفت کنی سعی کنی گونه هات بزنه بیرون تا انحنای روی لبت شکل خنده رو به خودش بگیره ...
به خود کشی فکر میکنی ولی این ترس لعنتی دست و پات زنجیر بسته ...

مجبوری یاد بگیری به خودت دروغ بگی ... فک میکنم تنها دروغ گفتنی که گناه محصوب نمیشه همینه که به خودت دروغ بگی

مثلا بگی ببین میشه بلند شد میشه ندید میشه گذشت میشه رفت میشه دلیل پیدا کرد ...

می بینین
دروغ گفتنم حتی بعضی وقتا چیز خیلی خوبیه. اصلا خودش یه جور قرص اعصابه. دروغ میگی و یه آرامش عجیبی بهت دست میده که نگو ...
یهو میبینی زورکی خندیدن برات میشه عییییین واقعیت ...

باید به خودت بگی پاشو . اینجای جاده جای نشستن نیست.
+دارم یاد میگیرم به خودم دروغ بگم ...

برچسب: نویسنده: آرتین قنبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 27 ارديبهشت 1397 ساعت: 15:13

صفحه بندی