خرید بک لینک
یه طوفان یه گردباد میاد و همه ی برگای یه درخت با خودش می بره...
اما

یه برگ روی اون درخت باقی میمونه...
خدا خواست که اون برگ بمونه...
اما

دل اون برگ پیش دوستای برگی دیگشه که رفتن...
سال ها میگذره و برگ همه روزای سخت رو گاهی با لبخندای دروغی گاهی با همهی غم ته دلش میگذرونه...
یه روز از همین روزا دل ممی بنده به یه برگ جوون ...
اما

یه باد خیلی ملایم بعد از ظهر بهاری میاد و اونو از درخت و دلبندش جدا میکنه...

اما

دل اون درخت پیش دلبند سبزشه ...

میره و ...
میفته روی زمین تا که جاروی یه رفتگر اونو ببره به دنیای دیگه...

مرگ ...

_ این برگ حتی از اغتراضش به خدایی که زندگی رو براش اینطور رقم زد میترسه. میترسه که دچار غضب الهی بشه... :)

+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۱۰/۱۶ساعت 2:30 توسط تنهاترین تنها |

برچسب: برگ, نویسنده: آرتین قنبری‌پور تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 23:16

صفحه بندی