خرید بک لینک
گاهی دچار یک احساس میشویم.....
احساسی که جنسش رهایی از تنهایی ست.... احساسی که مو به تنت راست می کند ... دیوانه ات میکند .... گذشته ات را با تو درگیر می کند .... و تو را به چالشی می کشد که راه رهایی از آن را نمی دانی.....
خودت هم نمی دانی چرا به یکباره همه ی گذشته را از یاد می بری....و ناخوداگاه (و شاید هم خود آگاه)در پی احساسی نامعلوم پی چیزی میگردی... و آن یک چیز شاید جدایی از تنهایی باشد...و شاید هم حس تلافی.....

آینده.....
آینده را چه کسی می سازد؟؟؟من ؟؟؟یا که همان خواهد شد که از پیش تعیین شده؟؟؟اگر از پیش معین شده پس نقش من این میان چیست؟؟؟و اگر نشده چرا توان بدست آوردن چیزی را که میخواهم نمی یابم؟؟؟
گاهی ندانستن آنچه در آینده انتظارمان را می کشد شاید دلنشین باشد اما گاهی هم یه همان اندازه نگران کننده و گیج کننده خواهد بود.....
کاش میشد برای لحظه ای آینده را ببینم.....

+من دیگر هرگز دل در گرو کسی نخواهم بست.....

_ چرا دیگر حتی نامت را نجوا کنان هم در درون خویش نمی گویم ؟؟؟

* مرا چه شده؟؟؟

برچسب: نویسنده: آرتین قنبری‌پور تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 0:32

صفحه بندی