
به کلی فراموش کرده بودم اینجا رو ...چه گذشته و خاطراتی که تو ذهنم یهو مرور شد ...نوشته های قبلیم نگاه کردم دیدم از مهر سال 95 تا الان دارم تقریبا هر شب کابوس می بینم. تقریبا یک سال و نیمه که شبا خواب راحتی ندارم ...از غم از دست دادن دندونم تا قرصای اعصابی که میخورم...کمتر از یک ماهه دیگه میشه 26 سالم . باورم نمیشه انقد زود رسیدم به این سن ...فک میکردم دهه دو...
ادامه مطلب
راستش یه فکرا و یه تصوراتی تو کلم نشسته ...شاید بخوام بیام و از پشت سر صدات کنم ...تو برگردی و مات و مبهوت بهم نگاه کنی ...منم بغض کنم و بگم خیلی زشتم که اینطوری داری نگام میکنی ...بگی آخه تو اینجا چیکار میکنی ...منم بگم اسمم یادت که نرفته به من میگن؟تو ام با لبخند بگی نجمه ..._ دیشب سه تا خواب با 3 تا موضوع مختلف دیدم :) +نوشته شده در ۱۳۹۵/۱۰/۲۷ساعت18:17 توسطتنهاترین تنها | ...
ادامه مطلب
با ماشین حساب حساب کردم که دقیق بدست آورده باشم. نه کم نه زیاد ۹۶ منهی ۷۱ جوابش شد ۲۵الانم که یک ساعت از ۲۰ تیر گذشتهبا این حساب میشه ۲۵ سال و یک ماه و ۸ روز راستی تا بحال دقت کردین یک ماه از عمر تو فصل بهار و تابستون با زمستون و پاییز فرق داره فرقش همون یه روز آخر ماهه که تو نیمه دوم سال نیست میگم خدایا ... تو روزای عمرمون بهمون کم فروشی کردی ... اگه بخوایم روز ۳۰ اسفند رو هم اضافه کنیم میشه جمعا تو هر سال ۷ روز بهمون کم فروشی کردی یعنی یه هفته البته اون یه هفته ام اتفاق خاصی نمیفته ها. فقط یه کم بیشتر درد میکشیم بیشتر میریم تو فکر و ... اینا یهو زد به ذهنم اصلا حرفم چیز دیگه ای بود میخواستم ...
ادامه مطلب
تو باید که بروی و دچار حادثه عشق شوی ....باید که چشمانت ار حادثه عشق تر شود ......من اینجا به شادی تو شاد می مانم....هر چند کهتو دیگر یادم نیستی و نخواهی بود....و این چه بی اندازه سخت است....به سختی جان کندن....همین که هیچکس دیگر سراغم را نمیگیرد مرا بس است....+این روزها به چه می اندیشی+در چشمانت وسعت دنیا را می بینم.....و نوری عجیب...که بی شک نور امید است و یقین به راهی که میروی....+دهان بر خواسته خویش می بندم....باشد که تو سربلند شوی .....+برای قلبت عشقی را آرزو می کنم که سزاوار و درخور بزرگیت باشد....+بهترین ها از آن تو باد .......
ادامه مطلب
این روزها دیگر به تو نمی اندیشم ... چرایش را خودم هم نمیدانم ......
ادامه مطلب
روز هایی که در گیجی و سردرگمی میگذرد بدترین روزهای زندگی یک آدم است.....آنقدر بد که نمیشود توصیفش کرد...نمیدانی چه کاره ای یا که میخواهی چکاره شوی....گاهی باخودت یک تصمیم میگیری باز حرف کسی رویت تاثیر میگذارد و در نهایت حرفت عوض می شود...اما راتش این که شاید مشکل اصلی از خودت باشد....چون اگر ثابت قدم می بودی روی حرفت می ایستادی الان اینطور نبود...اگر هدفت برایت معین می بود اگر به راهی که میروی ایمان داشتی حال اینقدر سر در گم نبودی ....متاسفانه مقصر اصلی این سردرگمی خودمم ....میخوام یه تصمیم برای همیشه بگیرم+خیلی وقت بود که ننوشته بودم...
ادامه مطلب
از بزرگ بودن خسته شدم....دوست دارم یه کم بچه باشم ....دوست دارم یه کم از آینده و گذشته جدا شم و تو حال زندگی کنم ...این روزا خیلی سخته اما میگذره ...من همه ی امیدم به خداست ...خودمو برای جنگ آماده میکنم ...باید همه ی نیرومو برای پیروز شدن بکار بگیرم ......
ادامه مطلب