حرف دل

متن مرتبط با «حال و هوای مشهد» در سایت حرف دل نوشته شده است

احساس دیگری که در نیمه راه نفسش گرفت و مرد

  • نیلوبلاگ

    انگار این وبلاگ شده قبرستون روایط عاطفی من ... هر چند که این تنها رابطه عاطفی نصفه و نیمه من در اوج جوونیم بود. رابطه عاطفی ای که بازم من طرف مقابل رو بیشتر دوست داشتم و اون به گه گاه گفتن جمله دوست دارم بسنده میکرد. در روز جاری اولین روزیه که دارم سعی میکنم به خودم بقبولونم که دیگه باید دل بکنم از این رابطه عاطفی. رابطه ای که توش روزای خوش و ناخوش و قهر و آشتی زیاد بود. از بیرون رفتنای یواشکی من باهاش تو قزوین و تهران و سفر آخرم باهاش به همدان ......

    ادامه مطلب
  • قایم نشو ...

  • نیلوبلاگ

    چه کنم ؟؟؟تو میدانی؟تو چطور؟ تو که خودت را پشت آن پیراهن سفید قایم کرده ای؟نظر تو برایم از همه کسانی که این جلو ایستاده اند مهم تر استبا منی یا که بی من؟_ دلم میخواد فقط یک لحظه پرده از جلو آینده بره کنار و ببینمش...

    ادامه مطلب
  • احساس دیگری که در نیمه راه نفسش گرفت و مرد ...

  • نیلوبلاگ

    انگار این وبلاگ شده قبرستون روایط عاطفی من ...هر چند که این تنها رابطه عاطفی نصفه و نیمه من در اوج جوونیم بود. رابطه عاطفی ای که بازم من طرف مقابل رو بیشتر دوست داشتم و اون به گه گاه گفتن جمله دوست دا...

    ادامه مطلب
  • یهو یاد اینجا افتادم

  • نیلوبلاگ

    به کلی فراموش کرده بودم اینجا رو ...چه گذشته و خاطراتی که تو ذهنم یهو مرور شد ...نوشته های قبلیم نگاه کردم دیدم از مهر سال 95 تا الان دارم تقریبا هر شب کابوس می بینم. تقریبا یک سال و نیمه که شبا خواب راحتی ندارم ...از غم از دست دادن دندونم تا قرصای اعصابی که میخورم...کمتر از یک ماهه دیگه میشه 26 سالم . باورم نمیشه انقد زود رسیدم به این سن ...فک میکردم دهه دو...

    ادامه مطلب
  • اثبات پوچی اختیار ...

  • نیلوبلاگ

    باور به بی اختیاری چیزی ست که این روزها جزو عقاید قلبی و ذهنی ام شده ...اختیار چیزی ست پوچ زمانی که محاط در اختیار دیگری باشد...آن دیگری که قدرت اعتراض را ختی از تو می گیرد...هراس از بیان یک اعتراض یعنی همان خفه خون گرفتن ...همه ی دنیا بر یک مدار می چرخد ...صبح ها بلند میشوی تا ببینی که امروزت چطور می گذرد. لابلای زمان های گذرنده در طول روز شاید تصمیمی برای روزهای بعدد بگیری اما باید بدانی که هیچ چیز قطعی نیست... اما مسئله ی دیگری که در این بین مطرح است تقابل دو اختیار است که ای کاش هرگز وجود نداشت...شاید کسی به تصور خود اندیشه کند که من چیزی را اختیار کردم اما باید بداند شاید آن چیز را از حیط...

    ادامه مطلب
  • خواب می بینم ...

  • نیلوبلاگ

    یکی دو سه ماهی می شود که زیاد خواب می بینم امااین یک ماه اخیر هر شب خواب می بینم... حتی بعضی شب ها دو خواب متفاوت یا مسائل روز را با هم ترکیب کرده و یک سینمایی در ژانر وحشت می بینم یا که چیزهایی که اصلا در طول روز حتی به ذهنم خطور نکرده اند...مثلا خواب می بینم به جای یک لوکومتیوران میخوام یک قطار را به سمت ریلی که در ابتدای آن یک دره است هدایت کنم... میدانم که با ای سرعت بالا باید خیلی مهارت داشت تا قطار دقیقا روی ریل قرار گیرد...اما سر انجام با همه ی قطار به ته دره ای عمیق که پر از آب است سقوط می کنم...بیدار میشوماحساسم این است که در اعماق آب قوطه ورم... بر روی خودم وزن سنگین قطار را حس می کن...

    ادامه مطلب
  • توهمات ...

  • نیلوبلاگ

    راستش یه فکرا و یه تصوراتی تو کلم نشسته ...شاید بخوام بیام و از پشت سر صدات کنم ...تو برگردی و مات و مبهوت بهم نگاه کنی ...منم بغض کنم و بگم خیلی زشتم که اینطوری داری نگام میکنی ...بگی آخه تو اینجا چیکار میکنی ...منم بگم اسمم یادت که نرفته به من میگن؟تو ام با لبخند بگی نجمه ..._ دیشب سه تا خواب با 3 تا موضوع مختلف دیدم :) +نوشته شده در ۱۳۹۵/۱۰/۲۷ساعت18:17 توسطتنهاترین تنها | ...

    ادامه مطلب
  • دهه دوم زندگی من ...

  • نیلوبلاگ

    با ماشین حساب حساب کردم که دقیق بدست آورده باشم. نه کم نه زیاد ۹۶ منهی ۷۱ جوابش شد ۲۵الانم که یک ساعت از ۲۰ تیر گذشتهبا این حساب میشه ۲۵ سال و یک ماه و ۸ روز راستی تا بحال دقت کردین یک ماه از عمر تو فصل بهار و تابستون با زمستون و پاییز فرق داره فرقش همون یه روز آخر ماهه که تو نیمه دوم سال نیست میگم خدایا ... تو روزای عمرمون بهمون کم فروشی کردی ... اگه بخوایم روز ۳۰ اسفند رو هم اضافه کنیم میشه جمعا تو هر سال ۷ روز بهمون کم فروشی کردی یعنی یه هفته البته اون یه هفته ام اتفاق خاصی نمیفته ها. فقط یه کم بیشتر درد میکشیم بیشتر میریم تو فکر و ... اینا یهو زد به ذهنم اصلا حرفم چیز دیگه ای بود میخواستم ...

    ادامه مطلب
  • تا مرگ فاصله ای کوتاه مانده ...

  • نیلوبلاگ

    من این روزا و شبا باید جایه دیگه ای می بودم. نه اینکه تو این حال ذره ذره بمیرم.فکر خودکشی از سرم بیرون نمیره. بلکه بجاش پشیمونی از انجام ندادنش رنجم میده.میترسم بعدا پشیمون شم از اینکه چرا الان خودکشی نکردم. شاید بعدها چیزی رو که الان دارم نداشته باشم. کارش فقط اندازه بیرون رفتن و خریدن یه قرص برنجه و یه قرص خواب که به هیچ عنوان دردی رو حس نکنم...هر چی جلوتر میرم مصمم تر میشم ... اگر میدونستم که برای خانوادم تبعات اخلاقی بدی نداره بی شک این کار میکردم. از دار دنیا هیچ چیزی ندارمفقط این لپ تاپ و گوشیترجیح میدم بعد مردنم لااقل بفهمن کی بودم و چیکار کردم ...هیچ وصیتی ندارم. جز اینکه برام هیچ مراس...

    ادامه مطلب
  • باید که تو را رها بگذارم ....

  • نیلوبلاگ

    تو باید که بروی و دچار حادثه عشق شوی ....باید که چشمانت ار حادثه عشق تر شود ......من اینجا به شادی تو شاد می مانم....هر چند کهتو دیگر یادم نیستی و نخواهی بود....و این چه بی اندازه سخت است....به سختی جان کندن....همین که هیچکس دیگر سراغم را نمیگیرد مرا بس است....+این روزها به چه می اندیشی+در چشمانت وسعت دنیا را می بینم.....و نوری عجیب...که بی شک نور امید است و یقین به راهی که میروی....+دهان بر خواسته خویش می بندم....باشد که تو سربلند شوی .....+برای قلبت عشقی را آرزو می کنم که سزاوار و درخور بزرگیت باشد....+بهترین ها از آن تو باد .......

    ادامه مطلب
  • واقعا نمی فهمم چرا؟؟؟

  • نیلوبلاگ

    واقعا نمی فهمم چراخدایا چرا؟چرا هی دست میذاری رو نقطه ضعفم.....چرا من هی یه چیزی ازت میخوام تو دقیقا به روز نرسیده عکسش برآورده میکنی.....اصلا نمی فهممبعضی وقتا واقعا حس میکنم از رنج کشیدنم خوشحال می شی.....لااقل اگه نمیخوای آرزوم برآورده کنی نکن....ولی بجاش صبر بر تنهایی بهم بده ....نه که هی دست بذار رو نقطه ضعفم....آرهآرهاعتراف میکنم من آدمی نیستم که بتونم تنهایی تحمل کنم و وسطش کم میارم....ولی خواهشا تو صبر بر تنهایی بهم بده....چرا هی من تو دام اتفاقی که دوست ندارم میندازی....خدایا از این عذاب خلاصم کن.....میشه لطفا؟...

    ادامه مطلب
  • تو این روزها نیستی ...

  • نیلوبلاگ

    این روزها دیگر به تو نمی اندیشم ... چرایش را خودم هم نمیدانم ......

    ادامه مطلب
  • حال و هوای گیج این روزام ...

  • نیلوبلاگ

    روز هایی که در گیجی و سردرگمی میگذرد بدترین روزهای زندگی یک آدم است.....آنقدر بد که نمیشود توصیفش کرد...نمیدانی چه کاره ای یا که میخواهی چکاره شوی....گاهی باخودت یک تصمیم میگیری باز حرف کسی رویت تاثیر میگذارد و در نهایت حرفت عوض می شود...اما راتش این که شاید مشکل اصلی از خودت باشد....چون اگر ثابت قدم می بودی روی حرفت می ایستادی الان اینطور نبود...اگر هدفت برایت معین می بود اگر به راهی که میروی ایمان داشتی حال اینقدر سر در گم نبودی ....متاسفانه مقصر اصلی این سردرگمی خودمم ....میخوام یه تصمیم برای همیشه بگیرم+خیلی وقت بود که ننوشته بودم...

    ادامه مطلب
  • روزها سخت میگذره

  • نیلوبلاگ

    از بزرگ بودن خسته شدم....دوست دارم یه کم بچه باشم ....دوست دارم یه کم از آینده و گذشته جدا شم و تو حال زندگی کنم ...این روزا خیلی سخته اما میگذره ...من همه ی امیدم به خداست ...خودمو برای جنگ آماده میکنم ...باید همه ی نیرومو برای پیروز شدن بکار بگیرم ......

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    باید که تورا حضرت منان بنویسد | باید که تو هم باشی | باید که سلامت تو باشد | باید که سر بتراشم برای تو | تورو باید که پرستید | تو این روزهای سیاه و مریض | تو این روزها زندگی ساده نیست | تو اين روزهاي سياه و مريض | تو این روزها | تو این روزهای بد لعنتی